دوشنبه هشتم مهر 1387
برای دوست
بهار رویش افکار تازه خواهد بود
دوباره سینه زشعری جدید خواهد خواند
دوباره از سحری تازه خواهد گفت
بهانه ام که تو باشی
جهان سرود جدیدی است
که خنده ساکن وامروز غم نخواهد بود
در این زمان نه غم است پاسبان نه ماتم دوست
حکایت گذرم من
گذر زخود تا او
عزیز قلب غریبم
بدون شک گفتم
که از تو خنده من گشت وبا تو شادی عمر
گل زیرك
تولدت مبارک امیدوارم همیشه سالم خوشبخت وامیدوار باشی
سه شنبه دوم مهر 1387
خاموشی
چرا باید بخندم شادمانی از برای چیست
دشمن تا کنار چشمهایم پیش می آید
واو شاد است
از این آغاز شوم پر زرسوایی
چراباید بخندم
آن زمان کز نور
شعاع ظلمت و نادانی یک قوم می آید
نه شهری جایگاه من
نه فامیلی پناه من
نه یک لبخند همراهم
شکستن یک بهای ساده است اینجا
چه خواهم گفت ان روزی
که دستان گلی ساده
گلی از یک تبار سبز
بر دستان خاکستر نشان یک سرود تلخ خواهد ماند
چه خواهد شد
چه خواهم بود
آن روز که معنای تمام گفته ها
تکرار یک تقدیر خواهد شد
تکرار صدایی رو به وحشت
از هر آنچیزی که می دانم
وحشت از هر انچیزی که در راهست
می دانم
جوابم یک نیاز خالی از عشق است
جوابم گریه ای تلخ است
پس خاموش خواهم ماند
نخواهم گفت از تقدیر
نخواهم گفت از رویای یک انسان پژمرده
نخواهم گفت تا شاید
زمانی خالقم لطفی کند برمن
گل زیرك
دوشنبه هفتم مرداد 1387
باتو
کلمات را چون گل خام
در دستانم به سفالهای هزار رنگ تبدیل می کنم
آسمان را با زمین آشنا می کنم
افکار گریخته از بنیاد فکر را باز می گردانم
بازی با ذهنها شغل من است
بازی با ذهنها تفریح مورد علا قه من است
اما با تو عقل ناتوان از درک معانی می شود
نه زمین را بستر کلمات می بیند
نه آسمان را پوشش زیبایی برای جملات
باتو نه فلسفه ومنطق علوم عقلی وتمام تصورات قابل فهم
تبدیل به شوخی بی معنی می شود
با تو جوانک پر مدعا نه استاد است نه رئیس
با تو نه شاعرم نه سخنران
با تو من فقط یک عاشقم
یک قلب ساده ی محبت طلب
با تو همان چیزی هستم که در شبهای تنهایی در خورد می بینم
با تو من فقط وفقط من هستم
گل زیرك
سه شنبه چهارم تیر 1387
تو بگو
وتو گفتی بنویس
نه زمان هست
نه یک فرصت سبز
نه دلیلی ساده
نه قلم طاقت گفتن دارد
نه ورق طاقت آشفته شدن
نه دلم حالت عرفانی یک شعر جدید
تو بیا این بار از من بنویس
بنویس از سحری دور
دلی خسته ز نور
بنویس از شب بی پایانی
که درون قلمم زندانی است
تو بگو این بار را هم تو بگو
تو بگو
گمشده دختر ذهنم به چه کس دل داده
چه کسی خندیده
چه کسی گریه نا دیده ی من را دیده
تو بگو شاهد آرام تمام غزلم
مرثیه خوان شب تنهایی
از چه باید بنویسم تو بگو
نه به خنده دل من را بشکن
نه به گریه سبب رفتن من را بنویس
می توانی تو بیا بنویس ببر از دل غم را
می توانی تو بگو
من به پایان غزل نزدیکم
فرصتم ساعت هاست
وزمان رویایی است
بی خبر از دل آشفته من
تو بگو این بار را هم تو بگو
گل زیرك
سه شنبه هفتم خرداد 1387
دختر کوچک
قلبی پاک
وچشمانی پر از پرسش
پر از فریاد دانستن
فهمیدن
دوباره خواندن صد باره ی هر گفته ومعنا
هر رویا
بی پروا
دل یک قوم در یک سینه ی کوچک
زبان دهر در بین لبان همزبان من
همین فریاد پر معنا
همین باور
همین وبس همین امید ساده از برای دختری کوچک
گل زیرك
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
ناگفته ها
پوزخند آرزوهای دور از دسترس است
کنایه ای گلایه های همیشگی یک سینه پر درد
ار صورتی پر از لبخند
خنده های من شکوه ای از نگریستن است
از نتوانستن
از پایان یک راه
یک مسیر
یک زندگی
نمی گویم ولی حقیقت این است
سفری که در ابتدا معنا بود
تمام اصول را بی معنا کرد
ونگاهی که قرار بود پناهگاه باشد
بی پناهی را سر پناه کرد
شکایتی نیست
اگر هم باشد از که
از دوستیی از دست رفته
از آشنایی به فراموشی دل سپرده
حرفی نیست شکایت نمی کنم
من به گناه دیگران مصلوبم
وچیزی ندارم جز ناگفته ها یم
چیزی ندارم جز زبان اشاره ی کلماتم
گل زیرك
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
گریه
شکوه خنده ی مارا غضب شکست وگذشت
هزار قصه نگفتیم وغم به سینه نشست
بهار این غزل ساده آسمانی بود
خزان حکایت شرمی به این حکایت بست
عجیب بود خلوت آرام پشمهای ما
غریب شد شرری کز نگاه ما می جست
نه روشنی نه سیا هی نه خط واضح بطلان
همین وبس که بدانی چهره بی تفاوت گشت
گل زیرك
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
از او که می گویم
پاهایم توان تحمل را ندارد
دستهایم را بگیر
وقتی از او می گویم
انگار زمان می ایستد
انگار رنج های 1400ساله ای بر قلبم سنگینی میکند
انگار دنیایم را بی معنا می کند
انگار گلایه کنان به من می نگرد
روحم را با نگاه زیبایش نوازش می کند
وبعد آرام در گوشم زمزمه میکند پس عهدمان چه شد
اشکهایم طاقت نمی آورند
فرو ریختن تنها راهست
وقتی از اومیگویم
دستهایم را بگیر
در قلبم اسرار تنهای بی سر را به تماشا گذاشته ام
اسرار چشمهای بی پناه دست های جدا افتاده
از من نپرس اما وقتی لیوان ابی را بدست میگیرم
انگار در این اب به تمام رنجهای تاریخ معنامی دهد
این یک جرعه آب تبدیل می شود به درد ودارو
اما نمی دانم چرا نوشیدنش امروز اینقدر سخت است
ای آب امروز به چه گناهی متهمی

امروز چه شد
این سوالها در من می جوشد
سینه را می سوزاند
اشک را به سیلاب تبدیل می کند
که انگار تمام خواسته ها و رنج ها را در پناه خود
بی حس میکند
این سوالها وجودم را دوباره می سازد
از او که می گویم
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
پر جفا
هر روز رو به جایی است بادا شکسته بادا
از ما شده گریزان چون آهویی پریشان
خالی زهر وفایی است بادا شکسته بادا
گر سوی چشم مستش چشمی غریبه افتد
گردد خمار چشمش بادا شکسته بادا
گفتند دل شکسته آتش زده به امال
گفتم که دل هزینه است بادا شکسته بادا
گفتند وصف عشقش را چون توان جفا کرد
گفتم که چون پلیدی است بادا شکسته بادا
گفتند وصف عشقش را چون توان جفا کرد
گفتم که چون پلیدی است بادا شکسته بادا
یاران مرا سوالی از قلب من نکردند
تنها سوال عشق است کان هم شکسته بادا
گل زیرك
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
حالت
کوچه های زندگی خالی
پشت هر پس کوچه خاموش
چشمهایی منتظر
با یک امید خشک وپوشالی
شعر ها خسته
شاعران از رنگ ها جسته
سینه ها در بند تنهایی
به زنجیر غضب بسته
گفته ها مرموز
درد ها پر سوز
از کتاب زندگی
چیزی نمانده جز غمی جان سوز
شعرها تعبیر بی معنا
قصه ها تزویر بی پروا
در جهانی خسته از ایمان
عشق ها یک شکل بی رویا
گل زيرك
جمعه چهارم آبان 1386
خداحافظ
خداحافظ
اگر وقتی برای با تو ماندن نیست
اگر شعری برای با توخواندن نیست
خداحافظ
اگر شک بودنت را شعله در غم کرد
وبر دردت نگاهم مرهمی نگذاشت
اگر این فاصله تا روز آخر در میان ماست

خداحافظ
ولی در انتها ای دل شکن یک حرف
تو را من خوب می فهمم
تو تنهایی بدون من
بدون اسم من ایام تو سرد است
تمام لحظه ها تکرار یک قصه است
وآن قصه تکاپوی حضور هر دم بی من
خداحافظ
تو خواهی رفت
عادت بودنت را ساده خواهد برد
ولی عادت نخواهی کرد
که بودن سهل انگاریست در عادت
خداحافظ
نظام کلی این شعر تنهایی است
چه تو تنها چه من
یک شعر تکراریست
خداحافظ
اگر روزی مرا در یاد خود خواندی
تمنا میکنم زیبا
نگو با من
خدا حافظ
گل زيرك
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
قلبهای شکسته
در خلوت خیال من آرام خفته بود
قلبش امید داشت ولیکن دلش هنوز
دلشوره ی هزار نیاز نگفته بود
فرقی نداشت خنده ی من باسکوت او
هر دو صدا صدای دو قلب شکسته بود
گل زیرک
یکشنبه سوم تیر 1386
نکوهش
سیرت دل غصه شد عشق چونان باد شد
اخم نشسته به رو مرگ کمین کرده پس
پس زده شوق جهان جان زبر آزاد شد
شعر به بند زبان گشته اسیر زمان
دست دل از هر مکان خسته زآغاز شد
سهره ی رخ خسته شد بست دو بال ونشست
عشوه به پایان رسید چون دل آراز شد
چهره ی میمون شکست نحس شد از سر گذشت
و آنکه دلی ساده داشت هم نفس راز شد
گل زیرک
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
کینه
مرا از کينه خود در خودم پنهان کنيد امشب
به دور از خاطرات تلخ در زندان کنيد امشب
کسي از من چه مي داند ندانستن جواب ما
براي هر جوابي خصلتي پيدا کنيد امشب
هزاران کودک رنجيده ي قلبم نمي گويند
بگوييداز هر انچيزي که افشامي کنند امشب
ندارم ساده درگاهي که شکوايه برم اورا
چه جاي شکوه دارم من که کرنامي کنند امشب
حکيم پر خرد گم شد خرد لغزيد اندر چاه
مغني را خبر سازيد که پيدايش کند امشب
شبم از شور عريان است تهي ازجامه اميد
خدا انگار در کارم چه حيران مي شود امشب
گل زيرک نه در بند است بندي بر دلش افتاد
فرج انگار غمگين است که پنهان ميشودامشب
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
دوستانه
دوستانه مي گويم
به خورشيد نگاه نکنيد
چشمهايتان تحملش را ندارد
ذهنهايتان را بشوريد چرک گرفته خلوت ذهنهاي آشفته ي شما
نخنديد
گريه نکنيد
غمگين نشويد
که اکنون ديگر احساس معني ندارد
برادرانه مي گويم از من بشنويد
هواي بهارتان متعفن است
تابستانتان بوي مردار مي دهد
پاييزتان هجويه تحمل ناپذيري است
وزمستان تان مرگ است
عاشق نشويد
عشق مرد
ديروز در تشييع جنازه ي عشق هيچ کس نبود
نگوييد احمقانه است
حماقت تنها ايمانتان است
کفر تنها باورتان
نه زندگي را درک مي کنيد
نه معنيي براي مرگ داريد
دوستانه بگويم چه مي دانييد
آيا براستي دروغهايتان را باور کرده ايد
ما زميني نيستم سالهاست که بالهاي منطقمان را چيده اند
آلوده شديم
معتاد شديم
وراهي براي فرار نيست
مرگ زندگي هايمان است
وتمسخر حياتمان
گل زيرک
